حسن بهرامی نویسنده ای از تاسار | از معلمی تا نویسندگی| قسمت اول

حسن بهرامی نویسنده ای از تاسار | از معلمی تا نویسندگی| قسمت اول

حسن بهرامی نویسنده ای از تاسار

آناهیتا برزویی

هر نویسنده ای روزی کودک و نوجوان بوده و با همهمه اول مهر راهی دبستان و دبیرستان شده.کودکی کردهاز روی ورقه های سفید گاهی انشاء خواندشیطنت کرده اما نگاهش به دنیا همیشه یک جور دیگر بوده نگاهی که با بقیه فرق داشتهخیلی چیزها را در همان کودکی و نو جوانی دیده که دیگران نمی دیده اندخیلی چیزها را حس میکرده که دیگران از کنارش بی تفاوت گذشته اند و این یکی از تفاوتهای نویسنده ها با دیگران است که جهانشان را متفاوت می کند.حسن بهرامی از نویسندگانی است که هنوز لذت رفتن به مدرسه را درک میکند آن هم در کسوت معلمی.نویسنده ای که با چاپ کتابهای متعدد توانسته است جایی محکم در ادبیات داستانی ایران برای خودش مهیا کند.انچه می خوانید حاصل گفتگوی من با این نویسنده عزیز گچسارانی است.

هنرلند  ممنون که دعوت ما را برای حضور در مجموعه ی سرزمین هنر(HONARLAND) پذیرفتید. در ابتدا قدری بیشتر از خودتان بگید از تولد تا امروز.

🎤حسن بهرامی هستم. در تاریخ نه چندان دقیق ۱۳۴۹/۶/۳۰ در روستای شاه بهرام(تاسار) از توابع باشت واقع در چهل و پنج کیلومتری گچساران کهگیلویه و بویراحمد از پدر و مادری بی سواد چشم به رودخانه و کوهستان گشودم. نسبم به کامحمد علی زاده ی شاه بهرامی شاعر بومی سرا و خواننده ی توانا و کامحمدکاظم رضایی شادگانی شاعر طنزپرداز می رسد که هر دو در ایل باشت و باوی صاحب اسم و رسم بودند. قبل از این که به مدرسه بروم شعر درختکاری عباس یمینی شریف و شعر باز باران گلچین گیلانی را از حفظ می خواندم و علاقه ی عجیبی به قصه های بومی داشتم و شب ها از پدر و مادرم می خواستم که برایم قصه تعریف کنند اما چون پسرکی بی ادب و ناآرام و بی مسوولیت بودم پدر و مادرم بیش تر هوای برادرانم را داشتند و زیاد تحویلم نمی گرفتند. به خاطر علاقه ام به درس یک سال زودتر به مدرسه رفتم و تا پنجم ابتدایی در دبستان ادیب شاه بهرام درس خواندم و جزء دانش آموزان ممتاز بودم. تا سوم راهنمایی در روستاهای شاه بهرام و شادگان درس خواندم و به دلیل فقر مالی و فرهنگی و بحران های نوجوانی علاقه ام به درس خواندن کم شد. کلاس سوم راهنمایی دیدم برادرم رحمان که دو سال از من کوچک تر است شعر می نویسد. من هم به تقلید از رحمان چیزهایی به نام شعر می نوشتم. مدتی بعد رحمان رفت سراغ نقاشی و الآن فوق لیسانس گرافیک است و تهران نشین و من شعر را ادامه دادم. دایی هایم که اهل شعر بودند مشوقم شدند. اولین بار دیوان فرخی یزدی را نشانم دادند و من شیفته ی این شاعر دردکشیده شدم. البته مردم روستاهای شاه بهرام و شادگان اهل شعر بودند و قبلا با شعرهای فردوسی و باباطاهر آشنایی داشتم. یک روز که توی حیاط مدرسه با بچه ها والیبال بازی می کردم سهراب علی زاده که پسرخاله ی پدرم بود و در دانشگاه تهران  تاریخ می خواند و ذوق شعری شگفت انگیزی داشت صدایم زد و دفتر شعرم را دید و تشویقم کرد و سرشار از انرژی شدم.
اول دبیرستان به گچساران رفتم و در این شهر جز رنج و فلاکت و غم دوری از طبیعت جادویی شاه بهرام هیچ نصیبم نشد و رفتم توی لیست دانش آموزان تنبل مدرسه.
سال شصت و پنج در حالی که پانزده سال داشتم به جبهه ی شلمچه رفتم و در عملیات تکمیلی کربلای پنج به عنوان خمپاره انداز شرکت کردم و بعد از عملیات به جبهه ی کردستان رفتم و پس از پایان ماموریت به گچساران برگشتم و مثلا به تحصیل ادامه دادم.
سال شصت و هفت دوباره شور رفتن در وجودم بیدار شد و به جبهه ی کردستان رفتم و فقط خودم و هم سنگرانم می دانیم که بر ما چها رفت. گاهی هنوز خواب آن روزهای پرعذاب را می بینم.

هنرلندبعد از جنگ تحصیلاتتان را ادامه دادید؟

سال شصت و هشت در رشته ی دبیری زبان و ادبیات فارسی تربیت معلم ایزدپناه یاسوج قبول شدم و فوق دیپلم گرفتم که آن دو سال از بهترین سال های عمرم بود.
سال هفتاد رسما معلم شدم و بهتر است بگویم رسما گور خودم را کندم زیرا از این شغل جز تلف شدن جوانی ام هیچ طرفی نبستم.
سال هفتاد و دو وارد دانشگاه تربیت معلم تبریز شدم و از ادبیات هیچ نیاموختم. تنها امتیاز تبریز دیدار گاه به گاه آرامگاه صمد بهرنگی در گورستان قدیمی امامیه بود.
سال هفتاد و نه در انجمن شعر گچساران با سهیلا دختری ار جنس بابونه و باران آشنا شدم و این عشق در سال هشتاد و سه به ازدواج انجامید. اکنون دو فرزند به نام های آرشام و یوتاب دارم.
سال هشتاد و شش حماقت کردم و برای ادامه تحصیل به دانشگاه آزاد یاسوج رفتم. وقتی یاد فضای آن جا می افتم حالم از خودم به هم می خورد. تنها امتیاز آن دانشگاه آشنایی با دکتر مهدی فاموری بود.
حسن بهرامی بیست و هشت سال در مدارس گچساران تدریس کرده  و لحظه شماری می کنم که دو سال باقی مانده هر چه زودتر تمام شود تا به ادبیات بپردازم و گاهی به سراغ روستامان بروم و قدری به سکوت آسمان زل بزنم.

هنرلندبه شنیدن قطعه ای از شعرهایتان دعوتمان می کنید؟

برف روی پلیت ها می ریخت سگ خیسی کنار آغل بود
مست صبح سفید ده بودم مستی ام بی نیاز الکل بود
آتش سرخ هیزم بادام قوری زرد و قل قل آرام
از دریچه نگاه می کردم کوه ها ابر و تپه ها گل بود
از زمستان بهار می بارید نقره ی آبشار می بارید
امپراطوری پرنده و سیب دست یک مرد آسمان جل بود
سم فرو کرده بود در نیزار شیهه ی رودخانه در گوشش
علف از یال هایش آویزان صخره ای که در آن سوی پل بود
رعد مانند خرس بی جفتی نعره می زد میان دره و دشت
آسمان مثل چادری کجکی پایه هایش شکسته و شل بود
چه شد آن آفتابه ی مسی و قالی کهنه و نمدها و
چیزهایی که خوب می دانم نامشان بی کلاس و بنجل بود؟
ساعت هفت کارت می زنم و می چپم توی این هلفدانی
یاد باغ قدیمی پدرم که پر از بال بال بلبل بود!
پونه و دوغ ترش و طعم کره عطر چمپا و دیگ ده نفره
نه سر مرد گیج می رفت و نه زنی گیر امپرازل بود
از درون شقه شقه ام کردند روزهایی که برنمی گردند
کاش انسان عقب عقب می رفت کاش وارونگی تکامل بود.
(حسن بهرامی، از مجموعه غزل ایرج میرزای تو)

مانند سوسک می شوم آغاز توی سطل
می خوانم از غریبی ام آواز توی سطل
و لابه لای کرم و لجن حال می کنم
حالا که نیست فرصت پرواز توی سطل
هر بار پر گرفتم از این گندمردگی
مثل زباله پرت شدم باز توی سطل
تقدیر من به جز عفن و چرک نیست نیست
کی داشته توقع اعجاز توی سطل؟
این شعر را میان کثافت نوشته ام
حالا اگر بد است بینداز توی سطل.
(حسن بهرامی، از مجموعه غزل سیب های چوبی)

درباره نویسنده:

منتقد، نویسنده و تهیه کننده ارشد رادیو

    مطالب مرتبط:

    پاسخ دهید:

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.